یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
1
هر وقت كه
از اين دنيا
از اين زندگي
خسته مي شوم
حسود مي شوم
آنقدر كه حتي
به بيل خسته ي مرد همسايه مان
حسودي مي كنم
به فكرهاي بزرگي كه در سرش مي پروراند
فكر دريدن زميني
سخت تر از زميني
كه امروز دريده است
2
گاهي اوقات
كوچه هاي گلشهر
آنقدر نجيب هستند
كه زير سنگيني قدمهايم
خم به ابرو نمي آورند
تكاني نمي خورند
گاهي هم آنفدر بي حيا
كه فقط
از بوي الكلي كه
از دهانم بيرون مي آيد
مست مي شوند
تلو تلو مي خورند
3
اين قرصها
كه يكي يكي
مرا مي خورند
گيج تر از آن هستند
كه درد مرا بفهمند
نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 18:40 | | لينک به اين مطلب

