چقدر
بوی عطر مردانه اش را
دوست دارم
هر وقت
به خانه بر می گردد
توی باران
بوی خاک نم زده می دهد
تمام اندام پدرم
از آن رفتن
غافلگير شده بود حتي
آن تكه از آسمان كه
روي سقف خانه مان دراز كشيده بود
بي تابي مي كرد
و شبيه كودكي مدام پاهايش را
به سقف خانه مي كوبيد تا كه چكه كرد
و افتاد روي همان دستمال آبي ات كه
طعم دريا مي داد
روي گلهاي قالي كه
با نوازش قدمهايت جان مي گرفت .
براي رفتن آنقدر عجله داشتي كه
يادت رفته بود
پاك كني نقش بخار گرفته ي لبهايت را
از روي گونه هايم در قاب عكس .
صبر نكرده بودي كه به بار نشيند
آن تاك انگوري كه
كاشته بودي روي لبهايم
فرصت نكرده بودي كه يادداشتي بنويسي
كه كجا رفته اي
و بگذاري كنار طاقچه.
خاطراتت ساكت مغرور نشسته اند روي تخت
روي لبخندت در قاب عكس
روي آيينه ترك خورده اي كه
خودم را در آن نگاه مي كنم
نه از دريا آرامشي در دل دارم
نه از كوه صخره اي در طاقت
نه شرابي كه اندوه اين روزگار را شيرين كند
نه حبه قندي كه طعم تلخ اين چاي را .
اين روزها از هر طرف به خودم مي رسم
از تو كه ميگفتي دوستت ...
دارم
نفس ميكشم
در زمستاني كه از حنجره ام مي بارد
در هواي گرمي كه بوي تير مي دهد
تير مي زند به رگهايي كه
هنوز در تو جريان دارد
و تو از آن مي نوشي
به ياد مردي كه ...
هيچ كس نيست
اين درياچه را
از روي بالش ام جمع كند
قطره اي از آن را بسپارد
به آغوش صدفي در دل دريا
هيچ كس نيست
اين شعرم را تكه تكه كند
بپاشد براي گنجشكها
براي بهار تا دوباره برگردد
هيچ كس نيست
اين كابوس شوم پلنگ و ماه را
از پلکهايم بگيرد
ميان انسانهايي كه
حتي به بوي پيراهن ام تشنه اند
انسانهايي كه
با نگاه هاي مشكوكشان
مشتي از نمك مي پاشند
به روي زخم اين پلنگي كه
در آرزوي ديدن ماه
روزي هزار بار ايستاده مي ميرد.

