تبليغاتX
فـــــرو تــــــر از خــــاک زمیـــــــن
پنجشنبه دوم خرداد 1387

 

 

 

ارد بزرگ :

ساده باش ، آهوی دشت زندگی ، خیلی زود با نیرنگ می میرد !

 

 

 

اختـراع شیطان " فرانتس کافکا "

 

 

وقتی شیطان در جسم ما حلول می کند . بی شک فقط با یک شیطان سرو کار نداریم ، چون در این صورت دست کم روی زمین آرام  زندگی می کردیم ،همان گونه که با خدا ، در عین وحدت ، بدون تناقض، بدون فکر و خیال ،همواره مطمئن از مردی که پشت سرمان ایستاده است . چهره اش وحشت زده مان نمی کرد ، چون به عنوان موجودی شیطانی ، در صورت وجود کمی حساسیت نسبت به چنین منظری  ، آن اندازه زیرک بودیم که تر جیحا دستی  را قربانی کنیم و با آن چهره اش را بپوشانیم . اگر فقط یک شیطان ما را در اختیار داشت - بر خوردار از آزادی عمل در هر لحظه ، با اشراف بی دغدغه و بی مزاحم بر سرشتمان - چنین شیطانی آن اندازه توانمند بود که ما را به درازای عمری بشری فراز روح خدایی موجود در درونمان نگه دارد و چنان به گردش در آورد که کم ترین بارقه ای از آن به چشممان نتابد و در نتیجه از این سو هم دچار تشویش نشویم . شوربختی زمینی ما تنها از تعدد شیطان ها مایه می گیرد . چرا یکدیگر را از میان بر نمی دارند تا فقط یکی باقی بماند ؟ چرا همه تابع یک شیطان  بزرگ نمی شوند ؟ هر یک از این دو حالت با اصل شیطانی فریفتن هرچه کامل تر ما سازگاری می داشت . تا وقتی یگانگی ای  وجود ندارد ، توجه شایانی که مجموع شیطان ها نثار ما می کنند به چه کار می آید ؟ کاملا روشن است که کم شدن یک تار موی انسان برای شیطان ها بیش تر حایز اهمیت است تا برای خدا ، چرا که آن تار موی برای شیطان واقعا از دست می رود ، ولی برای خدا نه . تنها مسئله ای که هست تا وقتی این همه شیطان درون ما وجود دارد ، چنین چیزی باعث نمی شود به آسایش برسیم .

 

 

 

 

 

 

ساقـــــــي قهرمان ، از زبان خودش

 

 

 

چهل و چهار ساله ام تا زانو. از زانو به پایین هنوز دور و بر بیست دور می زنم. بیست سال پیش، بعد از مصاحبه های تلوزیزیونی از ایران، از راه کوه، بیرون آمدم. می شود گفت که نصف عمرم را در ایران زندگی کرده ام و نصف دیگرش را در کانادا. در اولین بیست سالگی، احمقانه ترین کارهای زندگی ام را، و در بیست سال دوم، وحشیانه ترینشان را انجام داده ام. سالهاست که به خودم نگاه می کنم و هرچه می بینم ثبت می کنم. مثل آینه، اما روی کاغذ. آینه را نمیشود شاهد گرفت. عطف به ماسبق نمی کند. وقتی صورتمان را در آینه کج می بینیم، انگار همییشه کج بوده است. اما روی کاغذ که حس ها را ثبت کنی به یادت می آورد که دیروز این صورت کج نبود، و می پرسی پس امروز چرا کج است؟ و دنبال جواب می گردی. پیدا هم می شود. چشم های من مدتی است که نزدیک را خوب نمی بیند. توی آینه با عینک نگاه می کنم.از عینک خوشم نمی آید. صورتم بدون عینک خوشگل تر است . لاغر که می شوم خوشگل تر هم می شوم. از تمام آدم های دور و برم کوتاه ترم. به هرچه نگاه می کنم سرم را به عقب خم می کنم که بهتر ببینم، مگر اینکه چیزها ، یا آدم ها، دراز کشیده باشند روی زمین، یا روی زمین باشند ، که در آنصورت سرم را خم می کنم رو به جلو. روی گونه ام یک خال است که دوستش ندارم. چشمهایم سیاه اند و گود رفته. ابروهای کلفتی دارم که با موچین باریک باریکشان کرده ام. بیست سال است که موهایم سفید است. آبی یا بنفش یا قرمز هم می شود. هفته ای یک بار رنگ می کنم. آدم خیلی توداری هستم و هر وقت بیرون می آیم کسی یا چیزی اعتراض می کند و دوباره تو می روم. ساق پاهایم را خیلی دوست دارم . خوشگلند. گاهی که بیکارم ساقهایم را بلند می کنم روی دست نگاه می دارم و تماشا می کنم. زیاد بالا نمی آید اما همان کم کافی است. اگر بخندم بلند بلند می خندم . گریه که می کنم گریه ام از پشت پستان، زیر سینه می آید، و صدا همان توها می پیچد و بعد از گلو بیرون می زند. از گریه کردن خوشم نمی آید مگر اینکه از خوشحالی گریه کنم که اشکها سبک و روشن از چشم جاری شوند و راه لبخند را نبندند. پسرم بیست و دو ساله است و دخترم هجده ساله. یعنی در واقع از بیست و دو سالگی مادر بوده ام و خیلی چیزها در بارۀ این حس و این وظیفه می دانم و آخرش کشف خواهم کرد که این حس و این وظیفه از کجا می آید و آن مرز باریک میان لذت و لذت، که یکی تمام فاصلۀ تا زهدان را طی می کند، و آن دیگری همینجور دور تا دور تن ویلان می ماند، کجا مخدوش می شود. این مخدوش شدن، هویت مرا هم همیشه مخدوش کرده است. چرا؟

 

 

شعری از ساقی قهرمان

 

عــــــــــادت

 

 

تو تکرار روزی              در عادت لبخند

 

تنم را دراز می کنم

 

به پای عابری می پیچم که یک شاخه گل زیر بغل دارد

 

لب هایم را به لب هایش می مالم          تا شب     که      صبح

 

تو که رنگ هایت اینهمه بیرنگ ست

 

دوستت داشته باشم؟        خوابت را ببینم؟

 

یا لبخندی به مهربانی یک کاسه آش روی لبهایم بنشانم تا تو

 

خوابم را ببینی؟

 

 

ساقي قهرمان را در اینجا  بيشتربخوانيد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كاري از خــــــــــــــــودم ، آزاد

 

 

 

 

مـــــــــــــي روم

 

تا يك دل سيــــــــــــــر

 

از دلم اشك بگيـــــــــــــــرم

 

و از چشمـــــــي كه

 

مرا نمـــــــــــــــي بيند

 

بيافتـــــم      توي  آغوشــــــي كه 

 

براي نبودنـــــــــش

 

ديـــــــــــــــگر

 

بهانه نمي گيــــــــــرد .

 

از دستهايـــــــــــــــم

 

درختي بســـــازم

 

و از آن بالا بـــــــــــروم

 

براي چيدن خــــــــــــــــــدا

 

شايد ، چاك پيراهنـــــــــــــــــــــــــم

 

بوي يوسف بگيــــــــــــــــرد .

 

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 0:8 | لينک به اين مطلب