تبليغاتX
فـــــرو تــــــر از خــــاک زمیـــــــن
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

 

چاپ مجموعه داستان «گل سرخ دل افگار» را به  دوست خوش صورت و خوش سیرتم استاد عزيز  محمد جواد خاوري  ، نویسنده ، محقق و مدیر مسئول فصلنامه خط سوم و همچنين جامعه داستان نويس افغانستان تبريك مي گويم . به علاقه مندان به هنر داستان نويسي  توصیه می شود که حتما این کتاب را تهیه و مطالعه نمایند.

 

 

مشخصات کتاب
نويسنده : محمد جواد خاوری
نام مجموعه داستان : گل سرخ دل افگار
طرح جلد: محسن حسینی
انتشارات : عرفان
تعداد صفحات: 176
تیراژ: 3000
قیمت: 2100 تومان

 

 

 

 

 

اين روزها

شبيه هيچ كس نيستم

نه شبيه خودم

نه شبيه پدرم كه

با موهاي سفيد اش

مرا ياد سنگ زيرين آسياب مي اندازد  

مدتهاست كه

نقش خودم را درست بازي نمي كنم

صورتم کال تر از آن است که

با این سیلی ها سرخ شود

دور و برم پر شده از

قرصهايي كه مي رقصند

و چاقويي كه به رگهايم مي خندد

نه بوي خاك مست ام مي كند

نه شمارش معكوس ستاره ها

تسكينم  مي دهد

به فكر خدايي كه

پشت يكي از همين پنجره ها

خوابش برد 

تا فرشته هایش 

زاغ سیاهم را چوب بزنند

نيستم 

از فرصتهايي كه

به خوابش نمي ارزد

از رازهایی که

به معجزه ختم می شود

تنفر دارم

از گلدان‌های کوچكي که

عطرهای پهناور دارند

از معشوقه ام كه مي گفت :

« صبور باش و تشنه ي آبهاي بزرگ

ساده باش و عميق

همچون صورت مردگان »

اين روزها

شبيه هيچ كس نيستم

نه شبيه اين شعر

نه شبيه مادرم که
گریه هایش را

گوشه ی روسری اش گره می زند

 

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 11:32 | لينک به اين مطلب
سه شنبه یکم مرداد 1387

 

نيستي ؟!

نه توي بقچه ي لباسهايم

نه لابه لاي سجاده ي خاك گرفته ام

براي پيدا كردنت

جيبهاي پر از تزوير كدام مسجد را بگردم ؟

چه كنم تا دوباره

در دلم سبز شوي

از تو بالا بروم

و بگويم :

بِحَولِ الّلهِ وَ قُوِّتِه ي اَقومّ وَ اَقعُد ُ؟

اين روزها

به جاي فكر كردن به سيبي كه

از درخت مي افتد  

زمين و زمان را گاز مي زنم

توي قلب سنگي ام  

زنده بگورت مي كنم

همسايه ي يك رنگ درخت نيستم

بوي گندم  نمي دهم

هزار و چند بغض توي گلويم ورم كرده است

چگونه تو را فرياد بزنم ؟

مثل جيغ زني ، موقعه ي زايمان ؟!

تا كي خودم را به خواب بزنم ؟

توي اين شعر بلند

با چشمهاي خيس و گل آلود قدم بزنم ؟

خودم را اندازه بگيرم

و بگويم :

قد تو نيستم ؟

به ساعت نگاه كنم

به علائم حياتي ام بگويم :

لحظه ي مرگ مغزي ام نزديك است ؟

خداوندا!

دستهايم دراز تر از پاهايم

كفشهايم

بيرون تر از گليم

بيا زير لباسم

روي سنگ قبرت بشين

و براي خودت فاتحه اي بخوان

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 1:48 | لينک به اين مطلب