اعتراف
جعفر واعظي « آزاد »
رو به پيرمرد مي كنم و می گويم : « می خواهم يک چيزی را اعتراف کنم . » پيرمرد ، افتاده است به جان يک تکه چوب ، می خواهد يک اسب از آن در بيآورد .
مدام می ترسم چاقو دستش را ببرد . می گويم : پيرمرد شنيدی چی گفتم ؟ »
پير مرد در حالي كه مشغول كار خودش است می گويد :« می خواهی يک اعتراف کنی ؟ خوب بگو ! مي شنوم . »
حرصم می گيرد ، رو به پیرمرد می کنم و می گويم : « من بدم مي آید وقتی با کسی حرف می زنم کار ديگری بکند.»
پيرمرد باز هم در حالي كه مشغول كار خودش است ، می گويد : « من هم بدم مي آید وقتی در حال کارهستم کسی دم گوشم وز وز کند . در ضمن من نمی توانم هم به چشمهای تو نگاه کنم و هم اين اسب را بسازم .»
پير مرد ناگهان دست از تراشيدن چوب بر مي دارد و اسب نيمه كاره را داخل آتش می اندازد. در حالي كه عصبانيت از چشمهايش موج مي زند ، می گويد : « خوب بگو ديگه! »
به طرف آتش مي دوم و می گويم : « چرا اين کار را کردی ؟ من می خواستم تو برایم يک اسب چوبي بسازی . »
پير مرد می گويد : « اگرمی دانستی من چه چیزی دلم می خواهد ... »
پيرمرد در حالي كه با خودش حرف مي زند ، می رود به طرف انباری تا يک تکه چوب تازه برايم بياورد . تا زل بزند به چشمهای من و به اعترافات کوچک من گوش کند . اسب بسازد . تا دلش بخواهد وقتی کار می کند من دم گوشش وز وز کنم .
من با خودم فکر می کنم مگر چيزی توی دل پيرمرد هست که من نمی دانم .
آن شب پيرمرد همه چيز را برايم اعتراف کرد .
لاشخور
فرانتس کافکا

لاشخور به پاهايم نوك میزد. پوتينها و جورابهايم را پاره كرده بود و به خود پاهايم نوك میزد. يكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی چندبار در هوا پيرامونم چرخي میزد و به كارش ادامه میداد. مردي از كنارم گذشت، لحظهاي به من نگريست و پرسيد كه چرا در برابر اين لاشخور صبر پيشه كرده ام. گفتم: «بي دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم، حتي كوشيدم خرخره اش را بگيرم؛ اما خيلي قوي است، میخواست به صورتم بپرد. من هم با رضايت كامل پاهايم را فدا كردم. حالا ديگر تكه دو پاره شدهاند.» مرد گفت: «شما زجر میكشيد؛ با گلوله اي كار لاشخور تمام است.»
پرسيدم: «به همين سادگي؟ شما اين لطف را در حق من میكنيد؟» مرد گفت: « با كمال ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم. میتوانيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟» پاسخ دادم: «نمیدانم.» لحظهاي از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش میكنم هر جور شده اين كار را بكنيد.» مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان گفتوگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههايي رد و بدل كنيم. میديدم كه همة ماجرا را دريافته است؛ به هوا پريد، در دوردستها چرخي زد، در حاليكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس میكردم، دست شبيه او كه غرق در خون من بود، خوني كه همة پستيها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.
گرمی لبهاي تو
آنقدر گلوي مرا
بوسيده است
که طنين نفسهايت
شبيه قصههای هزار و يک شب
خواب را
از پلکهایم ربوده است
ديگر بجز روشنی چشمهايت
پنجره ای
برای نفس كشیدن ندارم
و شرابي
بجز شراب انگوري
كه از گوشه ي لبهايت مي چكد
بانوي من !
حالا شبیه چوپان دروغگو
دستی رو شده دارم
گريههايی ساده
كه ورد زبان کودکان دبستانی
شده است

۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانهی «جیدی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چهطور یک نفر همچین اجازهای به خودش داده؟ آنهم خانهی «جی.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبههایی که سرزده رفتهاند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانهاش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسندهای که دور تا دور خانهی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانهاش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدمهایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که میمیرند برای دیدن حتی یک لحظهی این نابغهی داستاننویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.
مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگینامهی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل دربارهی «سلینجر» سئوال کرد. اینکه از چه فروشگاههایی خرید میکند و از چه مسیری میگذرد و در نهایت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانهی «سلینجر» رسید اما نویسندهی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصلهاش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامهنگاری داشت به این راحتیها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاقهایی رخ داد که شرح مبسوطش در مقدمهی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» آمده است.
اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق میکرد. آن کسی که در خانهی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبهای نبود. «سلینجر» به خوبی او را میشناخت. یعنی واقعیت این است که بیستوپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانهی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگیاش با «سلینجر» به انزوای خودخواستهی او احترام گذاشت و حرفی دربارهاش نزد تا آنکه کمکم وسوسه شد و دربارهی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه میشود دیگر.
این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبیاش هم را هم مدیون زندگی کوتاهاش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب مینوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعهای از نوشتههایش را برای «مجلهی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقالهاش را تحت عنوان «دختر هجدهسالهای که به زندگی گذشتهاش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامهها و رسانههای زیادی در آمریکا به نوشتهی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همهی این سر و صداها «جی.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانهای برحذر داشت.
«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و همخانهی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه میخواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواستهای رضایت نمیداد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سالها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمانهای زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوستداشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.
کتاب «جویس مینارد» دربارهی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلیها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بیشرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشتههای شخصی در سایت اینترنتیاش مینویسد: «من واقعا تعجب میکنم! چرا آدمها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگیاش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشقاش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان میدهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمیشود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهنتان را میبستید و چیزی نمیگفتید؟»
اما «جویس مینارد» تنها یکی از زنهای زندگی «جی.دی. سلینجر» است. حتی بعضی از منتفدان ادبی حدس میزنند که این همه انزوا طلبی و گوشهنشینی «سلینجر» به خاطر همین زنهای زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زنها و البته دخترهای جوان نیز در داستانهای سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که میشناختم» [نغمهی غمگین ترجمهی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمهی غمگین ترجمهی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمهی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نمونههایی از اینهاست.
«جی.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامهنویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره مینویسد: «گفته میشود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه مینوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ سالهی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» مینویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسماش را جلوی من نیاورید.»
شکست عشقی «سلینجر» در بیست و دو سالگی و عشقاش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربهی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» دربارهی این رابطه میگوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیرهکنندهای داشت. نمیشد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از اینکه دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدند.»
با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حملههای عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسویای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی مشترکاشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت ماههی مشترکاشان خاتمه داد. سالها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامهای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره میگوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آنکه آن را باز کند و بخواند، پارهاش کرد. پدرم اگر ارتباطاش را با کسی تمام کند، واقعا تمام میکند و بازگشتی در میان نیست.»
وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانیای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده سالهی شادابی بود و کمکم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانوادهی «گلس» داستانهای «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعهی «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نیز ازش نامبرده میشود در میان کتابهایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سالهای ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زنهای زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقهمند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا میکردند.
«سلینجر» اما روز به روز منزویتر میشد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانهاش فاصله داشت، اوقات خود را میگذراند و گاهی دو هفته آنجا میماند و به خانه برنمیگشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم میکرد و بقیه اوقاتش را فقط مینوشت. «کلر» در همین باره میگوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجلهی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر دربارهی «مینارد» میگوید: «جویس لولیتای همهی لولیتاهای جهان بود.»
پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامهی «آقای مرلین» را میدید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوشاش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره میگوید:«برنامهی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت میکردم اما یک روز نامهای از جی.دی. سلینجر به دستام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آنکه به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید میکردیم و سینما میرفتیم. در آخرین سالهای دههی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آنها به مقالهای بر میگردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتشسوزی خانهی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانهی آنها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگیاش جلوی در خانهی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.
این آغوش
گرم تر از آن است
که برای آمدنت
جا باز کند
این پیراهن
بیخود
بوی یوسف نمی دهد
که چاکش کنی
به رویت نمی آورم
اما ...
با هق هق چشم های تو
باران نمی آید
حالا تا دلت می خواهد
پای این شعر
گیسو پریشان کن !

