تبليغاتX
فـــــرو تــــــر از خــــاک زمیـــــــن
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
 

نزار قباني

 

شعرهای عاشقانه‌ام

بافته ی انگشتان توست

و ملیله دوزی

زیبایی‌ات

پس هرگاه مردم

شعری تازه

از من بخوانند

تو را سپاس می‌گویند!

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 0:57 | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و یکم دی 1387
 

 

اي غزّه !

اي اشك بزرگي

كه در پلكهايم مي گردي

وقتي در آتش و خون دیدمت

نا مه ای برایت نوشتم

جواب نامه ام را كه گرفتم

گلو له ای بر سینه اش ديدم


عکسهايت را ديدم

روی صفحه ي اول روزنامه ها

كودكانت را كه سهم نوازش شان

تكه اي خمپاره بود

غرق در خون روی دست های خسته ات

با چشماني باز تا زودتر به تاريكي عادت كنند


بر سرت تاجي از سيمهاي خاردار ديدم

فرزندانت را سنگ به دست

بدون سنگر

نجابت گمشده ات را

خنده هاي خميده ات را كه پشت حكايتهاي

تازيانه و زيتون

و روايتهاي تازه ي تورات گمشده بود


بدون اينكه تن زخمي ات به جايي بخورد

در آغوشت گرفتم

بدون اينكه فكر كنم

پدرم را فراموش كردم

مادرم را

همسرم را


حتي نفهميدم

از كدام خيابان

از كدام خط عابر پياده

كه سالهاست مرده عبور كردم

به روي كدام پرچم

كدام رهبر

تف انداختم

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 13:40 | لينک به اين مطلب
دوشنبه شانزدهم دی 1387

 

مرگ در داستانهای صادق چوبک


چوبک هنرمندی‌اش را در خلق داستانهای کوتاه در عرصه ادبیات داستانی به نمایش گذاشت. داستانهایش با درونمایه‌ای یگانه به‌صورت موجز و خلاصه‌وار است که مبین پیچیدگیها و پستی بلندیهای زندگی روزمره در اجتماع و عصرش بوده است.

در کل تراوشات اندیشه و تفکر چوبک در باب بعضی از واقعیات محض نظیر مرگ و زندگی در داستانهایش با گفتگوهای شخصیتهای ساختگی‌اش نمایان می‌گردد. حال به ‌طور اجمالی به بیان دیدگاه چوبک در باب مرگ و پیامدهای حاصل از آن می‌پردازیم.

 

در کل چوبک مرگ را در همه ی افراد چه متمول و چه گدا و فقیر، به‌سان حاج معتمد در داستان روز اول قبر و چه جهان سلطان در داستان سنگ صبور همه را یکسان می‌پندارد چراکه غمبارگی و عذاب و رنج توأم با نارضایتی حتی برای حاج معتمد که به مال و مکنت فراوانی رسیده بود نیز وجود دارد.

اما از نظر چوبک حاصل مرگ می‌تواند نوعی عبرت‌پذیری و دست برداشتن از بسیاری کردارهای نادرست حتی در برهه‌ای از زمان کوتاه را دربر گیرد. یعنی با یاد مرگ انسان می‌تواند عاقبت‌اندیشانه‌تر به پیرامونش بنگرد و از آن بهره‌ صحیح‌تری ببرد. مرگ را نشانه و نمونه قاطعی برای عبرت انسانهای طمعکار و رذل می‌پندارد و رهایی از تعلقات و وابستگیهای پرمشقت دنیوی که پیرامون ما را فراگرفته و گاه توأم با زرق‌وبرقهای هوس‌انگیز است. که اگر عاقبت همه ی ما بدانجا ختم می‌شود و این امر نیز تا به امروز کاملاً محقق گشته است پس چرا خوب نباشیم و به حقوق یکدیگر تجاوز کنیم.

در داستان گلهای گوشتی، مراد، مرد بیچاره‌ و معتادی است که به مغازه‌داری بدهکار است و همچنین در حسرت و آرزوی داشتن زنی که لباس گلداری پوشیده است که حتی خیال صحبت با آن نیز برایش ناباورانه و محال است که ناگهان کامیون مغازه‌دار را له‌ولورده می‌کند. مراد با دیدن صحنه ی مرگ از آن تعلقات رها و آزاد می‌شود.

«راه خودش را تغییر داد و در جمعیت فرورفت. تنه می‌زد و تنه می‌خورد. اما هیچ اهمیت نمی‌داد. یک بی‌قیدی و آزادی خاطری درش پیدا شده بود. سبک شده بود. بازهم تنها بود. مردمی‌ که از نزدیکش می‌گذشتند برای او وجود نداشتند آنها برای خودشان بودند؛ او هم برای خودش بود. زنی از پهلویش گذشت. ناگهان تکانی خورد و سرش را برگرداند. دید همان اندام تازیانه‌ای نازدار از یک مغازه ی خرازی‌فروشی بیرون آمد و همان بوی عطر مرفینی را پشت سر خود پخش می‌کرد و می‌گذشت. اما این بار عطر و بوی پهن و استخوان جمجمه و مغز له‌شده و خون سیاه دلمه‌شده ی آدمیزاد را می‌داد.»

بار دیگر در داستان روز اول قبر حاج معتمد هنگامی‌ که دستور داده بود مقبره‌ای برایش در آن‌طرف باغش بسازند و داشت از آن دیدن می‌کرد از پنجره‌های مقبره‌اش ناراضی به نظر رسید و با لحنی عادی و معمولی به خان ناظر تذکر داد.

«اگر در مواقع دیگر بود، حاجی با این نرمی و دلزدگی و بی‌فحش و فضاحت حرف نمی‌زد مخصوصاً در مورد کاری که برخلاف میلش بود، اما حالا که مقبره را دیده بود و مرگ را به خودش نزدیک می‌دید دیگر حوصله ی بددهنی و فحش را نداشت.»

در داستان تنگسیر هنگامی ‌که محمد از گورستان برای مهار کردن گاو بحرینی نه‌نه سکینه عبور می‌کرد به خاطر آورد که پولهایی را که در اثر زحمت و تلاش فراوانی جمع کرده بود و حال حاج حمزه و سه دوستش آن را بالا کشیده بودند موجی از خشم وجودش را فراگرفت.

«چقده آدم زیر این خاکا خوابیده؟ بوای بوای بوای بوام و ننه ی ننه ی ننم، همه‌شون زیر این خاکند، یه زندگی این جوری چرا باید مثل گرگ و کفتار به جَون هم بیفتیم؟ چرا آخه اینا بایس پولای من را بخورن؟ مگه خیال می‌کنن که جای دیگه‌ای هم غیر از اینجا هسّ که بخوابن؟»

همچنین چوبک گریه‌ و ‌زاری پس از مرگ انسانها را و جایگاه مادی و زمینی (مدفن) انسانها را پس از مرگ امری بیهوده و بی‌اهمیت تلقی می‌کند.

در داستان تنگسیر محمد هنگامی که از قبرستان عبور می‌کند همسر قاسم را می‌بیند که روی قبر شوهرش شیون می‌کند.

«قاسم بدبخت زود مرد تازه این زن را گرفته بود که مرد و از دسّ این مردم راحت شد. فلک کجا از این حرفا سرش می‌شه. داسش رو دور سرش می‌چرخونه به هر کی خورد شل و پلش می‌کنه. اگه منم بمیرم «شهرو» مثّ این زنک برام شیون می‌کنه. چه فایده داره؟ اما شاید من اصلاً گور نداشته باشم، گور می‌خوام چه کنم، زندگی آخرش همینه. از دسّ آدم چه کاری برمی‌آد؟»

چوبک مرگ را در مواقعی عین آزادی و رهایی از بند و اسارت می‌دانست چنانچه در وضعیت نابسامان اجتماعی روزگارش خفقان و ذلت و بندگی در آن موج می‌زد و در علاجش درد و درمان یکی و در همان مرگ خلاصه می‌شد. یعنی مردمی که در اسارت و شکنجه بودند مرگ آنان در عین رهایی و آزادی‌شان تلقی می‌شد.

در داستان قفس مرغانی که در قفس تنگ در حال آب و دانه خوردن هستند ـ که نمادی از انسانهای اسیر و دربند هستند ـ دستی می‌آید و یکی از آنها را به بیرون می‌کشد.

«آنهایی که حتی جا نبود تُکشان به فضله‌های ته قفس بخورد به‌ناچار به سیم و دیواره ی قفس تک می‌زدند و خیره به بیرون می‌نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد و دستی تو قفس رانده شد و میان هم‌قفسان به کندوکو درآمد. دست با سنگدلی در میان آن به دور افتاد، آشوبی پدیدار کرد. هم‌قفسان بوی مرگ‌آلود آشنایی شنیدند. دست همه‌جا گشت تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه‌ای را چسبید و آن را از میان بلند کرد. در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از تو قفس می‌دیدند و قد‌قد می‌کردند... آنها کنجکاو و ترسان و چشم‌ به راه و ناتوان به جهش خون هم‌قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند.»

چوبک مرگ را نمودار امری مرموز و مجهول می‌پنداشت که از آن هیچ‌گونه گریزی وجود نداشت. در داستان دسته‌گل، مرد ناشناسی برای رئیس اداره‌ای که ظالم‌پیشه بود نامه‌های مرموز و تهدید‌کننده‌ای می‌نویسد که در نهایت تهدیدها منجر به مرگ رئیس می‌شود. مرد ناشناس در نامه می‌نویسد.

«افسوس که من کافرم و به آن دنیا اعتقاد ندارم. اما خیلی دلم می‌خواست معتقد بودم. ای کاش از پس امروز فردایی باشد. اگر حساب و کتابی تو کار باشد در آن دنیا عذاب و شکنجه ابدی در انتظارت خواهد بود زیراکه از مردم بدِ این جهانی. کاش خبری باشد اما هیچ‌کس نمی‌داند.»

گنگ و مجهول بودن و ترس از مرگ در داستان یک شب‌ بی‌خوابی نمودار است.

در داستان کوتاه مردی در اثر بیخوابی فکرهای مختلف به سرش خطور می‌کند:

«ناگهان تو سرش دوید که روزی خواهد مرد و او را چال خواهند کرد. به فکر لحظه ی مرگ خود افتاد که چه جوری است؟ کی است؟ شاید خیلی زود. اما در آن لحظه او چه فکر می‌کند؟ دلش هرّی ریخت تو و درونش لرزید و پاهایش یخ زد.»

یا در داستان آتما سگ من که شخصیت داستان به مرگ که هول و ترس آن در دلش ریشه دوانده می‌اندیشد. ضمن اینکه حتی زمان فرارسیدن آن نیز برایش مبهم و گنگ است.

«من نابود می‌شوم. آری. مرگ هست و ترس نیز هست. من همیشه از این فرجام ستمگر در هراس بوده‌ام.»

همچنین شخصیت داستان با ندای درونی‌اش صحبت می‌کند و از او استمداد می‌جوید:

«بیچاره آن که دست فریب را بخواند و دیگر حتی گول فریب را هم نخورد. حالا که زندگی من پهنا نداشته، دست‌کم بر من منت بگذار و به من بگو چند زمان دیگر خواهم زیست. به من بگو آیا به‌زودی خواهم مرد.»

در کل چوبک مرده‌ها را به گونه‌ای بیمارگونه وصف می‌کند. مرگ نشانی از تراژدیها و صحنه‌های غم‌انگیز زندگی است که توأم با نکبت و پلشتی است. وصف انسانهایی که درحقیقت زندگی نمی‌کنند بلکه در جامعه‌ای بی‌رحم تقریباً به دور از عاطفه و محبت، تیره‌روز و سرشار از رعب و وحشت که گاه به‌صورت سخره‌انگیزی به سر می‌برند. یعنی اگر در زندگی انسان محبت و خوبی جای خود را به خودخواهی و تنفر و ستم داده است پس آن زندگی سراب و دروغی بیش نیست که می‌تواند حتی به ‌طور مسخره و غیرواقعی (بیهوده) جلوه‌گر شود.

در داستان پیراهن زرشکی سلطنت و کلثوم دو مرده‌شویی بودند که بر سر تصاحب اجناس مردگان باهم کل‌کل می‌کردند. بنابراین مردگان را نزد آنان می‌آوردند تا بشویند.

«قیافه ی او آرام و حق به جانب بود. تو چهره‌اش لجبازی پرکینه‌ای یخ بسته بود. گویی هنوز تسلیم نشده بود. جدّی‌ترین و حقیقی‌ترین حالت یک زندگی مصنوعی و مسخره در آن چهره نقش شده بود. حالا دیگر آن چهره تمام مراحل شهوت و کینه و دروغ و خودپسندی را رها کرده بود و از تمام مسخره‌بازیهای زندگی برکنار بود. این آخرین پرده غم‌انگیز زندگی بود که همچنان در حال دهن‌کجی بالا مانده بود و بازیکنانش بی‌جان و بی‌پیرایه هریک در جای خود خشکشان زده بود.»

در داستان آتما سگ من نیز چوبک زندگی بدون محبت و خوبی را دروغی بیش نمی‌‌انگارد.

«چه بود این زندگی؟ به هر بازیچه‌ای که دست زدم همه دروغ بود. پنجاه سال راه زندگی را پیمودم و اکنون در سراشیب آن بودم و هرآن ممکن بود مرگ از راه برسد و پرده این نمایش خندستان و هول‌انگیز را از پیش چشمانم پایین بکشد.»

در داستان سنگ صبور با مرگ نکبت‌بار جهان‌سلطان که در اثر فقر و بیچارگی در طویله‌ای دراز به دراز افتاده مواجه می‌شویم که کنترل بیرون‌روی خود را از دست داده بود و تمام کرمها روی بدنش وول می‌زدند. احمد‌آقا معلم مستأجر به بلقیس که حتی حاضر نمی‌شد قطره‌ای آب به جهان‌سلطون بدهد می‌گوید:

«انگاری که خیلی دلت واسیه جهان‌سلطون می‌سوزه. بهتر شد که مرد چه بود؛ مثه یه تکه گوشت گندیده. یه گوشه‌ای افتاده بود کرمش زده بود. گفت: این شتریه که دم خونه ی هممون خوابیده... گفت: اقم می‌نشس؛ نمی‌تونستم نزّیکش برم. بدنش کرم زده بود. می‌ترسیدم از پروپام بیان بالا برن تو جونم. حالا امشب شب اول قبرشه؛ خوب نیس پشت سر مرده حرف بزنیم. خدا بیامرزدش خیلی رنج کشید.»

در نهایت چوبک اگرچه همواره مرگ را رهایی و آزادی از زندگی نکبت‌بار و مشقت‌بار می‌دانست اما به ‌طور خاص دل‌ کندن از دنیا را در بعضی مواقع کمی دشوار و ناباورانه می‌پنداشت. در داستان آتما سگ من شخصیت داستان اگرچه معتقد است که کیفیت زندگی مهم است نه مدت و درازای آن، اما فکر مرگ او را ناراحت می‌کند.

«درازای زندگی مطرح نیست؛ پهنای آن مطرح است. من هوا را دوست دارم. خورشید را دوست دارم. موزیک را دوست می‌دارم. شعور و جسم خود را حیف می‌دانم که نابود شود. درست است زندگی من پهنا نداشت. تنگ بود. درازای آن هم نامعلوم است هرچه فکر می‌کنم می‌بینم به هیچ‌گونه مرگ راضی نمی‌شوم... اما آخرش باید رفت همین فکر رفتن آخر است که مرا می‌سوزاند و محو می‌کند. این بزرگ‌ترین مصیبتهای ماست.»

یا در داستان روز اول قبر حاج معتمد با آنکه از زندگی‌اش راضی نیست، اما هنگامی‌که در باغش گردش می‌کند از اینکه روزی خواهد مرد و دیگر گل و گیاهانش را نیز نخواهد دید افسوس می‌خورد.

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 10:59 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387

 

نود سالگی‌ات مبارک جناب سلینجر

 


امروز اول ژانویه سال ۲۰۰۹ است و جناب «سلینجر» بدعنق، غرغرو و صد البته دوست‌داشتنی نود ساله شده. احتمالا دیشب جشن تولد پر زرق و برقی در منزل خالق خانواده‌ی «گلس» در «کورنیش» آمریکا برپا نبوده و اگر هم بوده، لااقل ما از آن خبری نداریم. امروز آقای «سلینجر» احتمالا یا دارد داستان‌های تازه‌ای از زندگی «سیمور» و دیگر اعضای خانواده‌ی «گلس» می‌نویسد و آن‌ها را انبار می‌کند که پس از مرگش بسوزانند [به سبک کافکایی احتمالا و نه به سبک گوگولی] یا در آينده منتشر کنند، یا روی صندلی خانه‌ی حصارکشیده‌اش لم داده و کلافه دنبال ایده‌ی جدیدی می‌گردد، یا مخش اصولا چهل سالی‌است که قفل کرده و شاید هم چندین و چند سال است که داستان‌نویسی را بوسیده و گذاشته کنار. خلاصه، هر کدام از این‌ها که باشد، تا همین‌جای کار هم «جی‌.دی. سلینجر» با «ناتوردشت» و دیگر داستان‌هایش به اندازه‌ی کافی خودنمایی کرده و انگشت تحیر را بر لبان ادب‌دوستان جهان نشانده است.

با سابقه‌ای که من از «سلینجر» دیده‌ام و در مقاله‌ی «زن‌های زندگی سلینجر» آورده‌ام، بعید می‌دانم که این روزها را تنها سپری کند و به خود بد بگذراند. احتمالا درخت کریسمس بانمکی در اتاق پذیرایی درست کرده‌اند [منظورم از «اند» یکی از همین زن‌های زندگی‌اش است] و با به‌یادماندی‌ترین اعضای یک خانواده‌ی خیالی داستانی به نام «گلس» کریسمس را جشن گرفته‌اند. اما «سلینجر» در این چهل سالی که سکوت کرده، مشغول چه کاری بوده است؟ داستان می‌نویسد؟ فیلم می‌بیند؟ [نه، این یکی را بعید می‌دانم بعد از کلاهی که «چارلی چاپلین» بر سرش گذاشت] اصلا هنوز هم مشتاقانه نیویورکر و ضمیمه‌ی ادبی «نیویورک‌تایمز» را هر هفته دنبال می‌کند و برای نگارندگان جوان [و البته دختر] آن نامه می‌نویسد؟ با این حال، همه‌ی این‌ها حدس و گمان است و «سلینجر» می‌تواند با نشان دادن یکی از انگشتان دستش [وسطی یا پنجمی] جواب دندان‌شکنی به کل این ماجرا بدهد.

«سلینجر» پس از آنکه برای نخستین بار در عمرش افتخار داد و به سراغ انتشارات «هارکورت» آمریکا رفت و پیشنهاد چاپ «ناتوردشت» را به آن‌ها داد و البته با حماقت ناشر روبرو شد [که داستان مفصل‌اش اینجا آمده]، کلی آدم را سر کار گذاشته و می‌توان گفت [کاملا جدی!] به همان اندازه که «سکسولوژیست» در جهان پیدا می‌شود، «سلینجرولوژیست» هم می‌توان یافت. «سلینجر» پس از چاپ «نه داستان» و دیگر داستان‌هایش که از آن خبر دارید، آخرین داستانش را در نیویورکر چاپ ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ منتشر کرد و آخرین صدایش را هم زمانی شنیدیم که سر ماجرای «ایان همیلتون» [مفصلش اینجا آمده] در اواخر سال‌های ۱۹۸۰ در دادگاه جار و جنجال به پا کرد. آخرین اطلاعاتی هم که از زندگی «سلینجر» داریم، مربوط می‌شود به چاپ کتابی توسط «جویس مینارد» دوست‌دختر دوران جوانی «سلینجر» که سال ۱۹۹۸ منتشر شد و جرئیات بسیار کمی از زندگی وی را فاش کرد و برای مثال نوشت که دو رمان تازه از خانواده‌ی «گلس» در کتابخانه شخصی این نویسنده‌ی گوشه‌گیر موجود است. خلاصه، آقای «سلینجر»! هر چند خیلی‌ها را سال‌هاست که در خماری گذاشتی، اما نودسالگی‌ات مبارک!

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 12:19 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه یازدهم دی 1387

 

فرشتگان و ادبیات

خورخه لوئیس بورخس

 

فرشتگان دو روز و دو شب از ما پیرترند. خداوند آنها را در روز چهارم آفرید و آنها از بالاترین طبقه‌ی عرش، ازمیان آخرین آفریدگان خدا، خورشید و ماه به تماشای زمین نوزاده سرخم کردند و آن را با دقت نگریستند. درست کمی بعد از گسترانیدن مزارع نباتات و  باغستان‌های میوه درکنار آب‌ها... این نخستین فرشتگان، همان ستارگان بودند. برای عبری‌ها  مفهوم عقلی‌ی فرشته و  ستاره  به آسانی در هم ترکیب شده است.

 

من نمونه‌هایی چند از  کتاب ایوب را  برگزیده‌ام مانند  وقتی خداوند از میان گردباد با ایوب سخن گفت و آغاز دنیا و آفرینش را به یاد او آورد. ایوب (۳۸:۱۲) هنگامی که  ستارگان صبح با هم ترنم نمودند  و جمیع پسران خدا آواز شادمانی  سر دادند. از قرار معلوم این جماعت پسران خدا و ستارگانِ در حال درخشیدن، همان فرشتگانند. در کتاب اشعیا (۱۲:۱۴) فرشته‌ی‌ سقوط کرده همان ستاره صبح (زهره) است. این عبارت فراموش ناشدنی کوئه ودو  مبین همین نکته است، وقتی که گفت: (ستاره‌ی جسور/ فرشته‌ی طغیانگر). یکسانی‌ی بین فرشته‌ها و ستارگان (آنهایی که در لحظات خلوت شبانه ساکنند ) در نظر زیبایی‌ی خاصی ایجاد می‌کند و این در بین عبری‌ها خصوصیت بارزی است که جسم و روح را به قدرت حیاتی ستارگان مربوط می‌دانند و درخشندگی‌ی ستارگانی را که بر حیات می‌تابند تجلیل می‌کنند. از ابتدا تا انتهای عهد قدیم جمع کثیری از فرشتگان حضور دارند. آنها فرشتگانی ناشناسند که  در تمامی‌ی طول راه در دشت‌ها دیگران را همراهی می‌کنند اما با  وجود طبیعت ما فوق بشری‌ی که دارند کاملا ملکوتی نیستند،حتی گاه شبیه کارگری نیرومندند، مانند فرشته‌ای که تمام طول یک شب را تا طلوع صبح با یعقوب کشتی گرفت. گویی آنان فرشتگانی جنگجویند، همچون سردار خداوند که بر یوشع ظاهر شد. آنان شهرها را تهدید می‌کنند و گاه کارشناسانی خبره‌اند که در تاریکی و خلوت راهنمای دیگران می‌شوند. پنج هزار فرشته‌ی سفر  اعداد نیروی محرک و کارساز جنگند. فرشتگانی مجهز به سلاح یا لشکر فرشتگان درانقلاب سنت جان... فرشتگانی پر قدرت که اژدهایی را در میان گرفته‌اند وچنان در چهارگوشه‌ی زمین ایستاده‌اند  که او نتواند نفس زهرآگینش را بدمد. اینان  یک سوم آب دریاها  را می‌توانند به خون بدل کنند، خوشه‌های انگور را جمع کنند و در چرخشتی عظیم، غضب الهی  را آماده سازند. این فرشتگان ماموران اجرای تنبیه الهی‌اند. و گروهی دیگر از آنان، درعبور از رود فرات با شمایلی از ترکیب عقاب و انسان در توفان‌ها گم شدند. اسلام نیز به فرشتگان باور دارد. مسلمانان  قاهره  بر این باورند  که فرشتگان  با آنکه از نظر غایبند اما جهان مجازی و واقعی را در حیطه‌ی  اقتدار خود  دارند. بنا به گفته‌ی ادوارد ویلیام لین، هر پیرو پیامبر را دو، پنج و گاه حتی شصت یا ششصد فرشته درحمایت و حفاظت خود دارند.

 

سلسله مراتب آسمانی به اشتباه به یونان و تحول دینی دیونیزوسی  نسبت داده شده  که حدود پنج قرن بعد از میلاد مسیح نگاشته شده. در این مرحله  به خوبی نظام فرشتگان و منزلت آنها سازماندهی و طبقه‌‌بندی شده است. اولین اصطلاحات مربوط به لبریز شدن از رویت خداوند و دومین عروج ابدی به سوی او در این متون تعریف می‌شود که این خود مبین جنبه‌ای دوگانه و زیبا شناختی است. همچون به ارتعاش در آمدن ناگهانی شعله‌ای که یکباره زبانه می‌کشد و به سوی بالامی ‌رود. هزار و دویست سال بعد الکساندر پوپ در صورت‌های ازلی‌ی شعر، این ویژگی را در جمله‌ی معروفی نگاشت: مانند فرشته‌ای که  شیفته‌وار می‌ستاید و می‌‌سوزد. متخصصین  علوم الهی نیز هرگز نتوانستند فرشتگان را نادیده بگیرند. آنها با اندیشمندی‌ی حیرت‌آوری سعی کردند  در این جهانِ بال‌های جادویی و خیالات سراب‌گونه، با روش‌های ذهنی راهی برای اثبات بیابند و این موضوع ساده‌ای نبود. فرشتگان به عنوان موجوداتی ارشد بر انسان  تعیین شده بودند و در ملکوت نیز جایگاهی درخور داشتند.  راٍث عالِم آلمانی‌الاصل علوم الهی تعداد بی شماری نمونه و مثال در باب این بحث آورده و به شرح و تفصیل آن پرداخته‌است. او مجموعه‌ای از صفات شایسته را فرشته‌گون می‌شمارد و آنها را شامل این موارد می‌داند: نیروی ذهنی خردمندانه، اراده، غیر مادی بودن با قابلیتی وسیع که می‌تواند خودش را به هر اندازه و با هر موضوعی متحد کند. آنها بلافاصله و بی‌درنگ هر مسافتی را طی می‌کنند و هیچ چیزی نمی‌تواند محدود‌شان کند. آنها پایان‌بخش دوران‌ها یا مبشر آغازی بی‌انتهایند، لایتغیر بودن نشانه حضور آنها در ابدیت است. فرشتگان به نیروهای ذهنی  پرورش یافته، نهایت انعطاف‌پذیری و نیروی گفتگوی بی‌پایان با خود را بی‌هیچ نیاز به  کلمات و علایم اعطا می‌کنند، اعمال شگفت‌انگیز آنان معجزه نام دارد، آنها می‌توانند چیزی را از هیچ خلق کنند و یا مردگان را دوباره برانگیزند. قلمرو فرشتگان در نیمه‌راه بین انسان و خداست و به نظر می‌رسد همه چیز در این ساحت، بخوبی سازماندهی شده است. کابالیست‌ها نیز فرشتگان را همیشه  در نظر داشته‌اند. اریک بیشاب در (عناصر کابالا) چاپ شده، در ۱۹۲۰ در برلین، ده سفر را ده فیضان آسمانی می‌داند و هرکدام  را  برابر با اقلیمی در لاهوت که یکی از اسماء الهی نیز هست. هر یک از ده‌فرمان  دارای یک بعد انسانی و مادی و همچنین مرتبه‌ای درالوهیت و عالم فرشتگان است. استلین در کتابش (ادبیات ربوبیم) اولین ده حرف الفبای عبری را به این ده جهان رفیع ربوبی وصل می‌کند. از این رو حروف الفبا را به عقل و نخستین احکام الهی را به شعله‌ای آسمانی که خداوند را (هستم آنکه هستم) نامید، مربوط می‌داند و فرشتگان را مسیر عبور به سمت قدس... کسانی که کابالیست‌ها را  به ابهام متهم می‌کنند سخت در اشتباهند. آنها با استدلال‌های کهنه، جهانی روحانی را ترسیم کردند هر چند که با وجود آن‌همه دقت و موشکافی، امروزه  بی‌اساس به نظر می‌رسد. این ازدحام فرشتگان در ادبیات دارای مثال‌های بی‌شمار است. در شعری تقدیم به ایگناسیو لویولا، فرشته قدرت انجیلی خود را با جدیتی ستیزه‌جویانه حفظ می‌کند: «بنگر به دریا که  شکاف‌هایش لهیب آتش‌اند به نیروی فرشته‌ای مزین به خلوص کونگورا، فرشته را ارزشی تزیینی و بدلی می‌داند که تنها برای کودکان و زنان شادی آفرین است.  وقتی آن روز دروغین می‌آید . آه، ای فرشته، تو هم‌چنان نیک‌زاد و مستحکمی... با بند‌های  مضحک بر دست‌های بلورینت.»

 

در شعر لووپ دووگا  به یک استعاره ی بشدت قرن بیستمی برخوردم.

 

خوشه‌ها ی آویزان فرشتگان !

 

و فرشتگان با دم مسیحایی حیات‌بخش، چنان‌که خوان رامون خیمه نز می گوید: «فرشتگان نامریی، ارغوان شفاف پنیرک‌ها ستاره‌ها ی سبز را مي‌چیند.»

 

اینجا ما  به معجزاتی نزدیک می‌شویم  که انگیزه‌ی اصلی این مطالب است، آنچه می‌توان‌ جاودانگی فرشته نامید. تخیلات بشری درطول زمان لشکری از هیولاها را تصویر  کرده است. شیاطین، افعی تاجدار، غول یک‌چشم، شیر، بز دم‌مار با دهان اژدها، اژدها، اسب تک‌شاخ،   بهیموت و لویاتان، دیو و غول دریایی و... فوجی تمام ناشدنی از دیگر موجودات که همه به جز فرشتگان ناپدید شده‌اند. امروز کدام مسیر شاعرانه‌ای جرات آن را دارد که اشاره‌ای به ققنوس داشته باشد، یا خودش را به گردش‌گاهی برای یک سنتور تبدیل کند؟ هیچ یک از ما نه فقط در شعر و شاعری  بلکه در هر آنچه مدرن است از اینکه جلوه‌گاهی برای فرشتگان و درخشش آنها باشیم گریزانیم.  شامگاهان به وقت غروب در حومه‌ها یا مکان‌های پرت، درطول دقایقی خاموش که چیزها به تدریج رهسپار تنهایی‌اند و رنگ‌ها  انگار خاطره‌ای یا حس وقوع رنگ‌هایی متفاوت... در این لحظات من همیشه، آنها را دیده‌ام. کاش با فرشتگان‌مان‌ این‌همه بیگانه نبودیم، آنها بازمانده‌ی آخرین خدایانی هستند که در انسان ماواء گرفته‌اند و ممکن است برای همیشه به جایی دور پرواز کنند.  

 

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 13:41 | لينک به اين مطلب
دوشنبه دوم دی 1387

 

هارولد پینتر، برنده نوبل ادبیات درگذشت.

 

 

 

 

«هارولد پینتر» نمایشنامه‌نویس و شاعر انگلیسی برنده نوبل ادبیات در حالی امروز بیست و پنجم دسامبر سال ۲۰۰۸ دنیای ادبیات و نمایش را ترک کرد که میلیون‌ها نفر از شیفتگانش در سراسر جهان کریسمس را جشن گرفتند. «هارولد پینتر» که سال‌ها از سرطان رنج می‌برد، در هفتاد و هشت سالگی به آرامش رسید. «لیدی آنتونیا فراسر» با اعلام این خبر به روزنامه‌ی انگلیسی «گاردین» همسرش را «مردی بزرگ» توصیف کرد و گفت: «سعادت داشتم که سی و سه سال با او زندگی کنم و هیچ‌گاه فراموشش نخواهم کرد.» آکادمی سوئدی نوبل نیز هنگام اهدای نوبل ادبیات به « هارولد پینتر» در سال ۲۰۰۵ وی را «بهترین نماینده‌ی تئاتر نیمه‌ی دوم قرن بیست انگلیس» معرفی کرده بود.

 

«هارولد پینتر» هر چند به جز نمایشنامه‌نویسی در حوزه‌های دیگر هنری از جمله شاعری، فیلم‌نامه‌نویسی، بازیگری و کارگردانی و حتی سیاست شهرت داشت اما بیشتر از هر چیزی از تاثیرگذارترین چهره‌های تئاتر امروز دنیا به حساب می‌آمد. «پینتر» ۱۰ اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانواده‌ای یهودی در شهر لندن به‌دنیا آمد. از جوانی به بازیگری علاقه نشان داد و در سال ۱۹۵۱ بود که نخستین نمایشش را به نام «اتاق» منتشر کرد. «هارولد پینتر» از همان جوانی کتاب‌خوانی حرفه‌ای بود و در جوانی تمامی آثار «داستایفسکی»، «جورج الیوت»، «ویرجینیا وولف» و «ارنست همینگوی» را مطالعه کرد. وی سپس به عضویت حلقه‌ی دوستان تاثیرگذار و بانفوذی درآمد که بعدها در شکل‌گیری جریانات ادبی و هنری انگلستان نقش به‌سزایی ایفا کردند. «هنری وولف» یکی از همین اعضای حلقه‌ی روشنفکری انگلیس، دقایقی پیش به‌مناسبت درگذشت دوست صمیمی‌اش در «گاردین» یادداشتی منتشر کرده است.

 

هر چند منتقدان نمایش و ادبیات جهان «هارولد پینتر» را یکی از نویسندگان ثابت‌قدم «ابزوردیسم» می‌دانند اما وی به واقع بیشتر نویسنده‌ای سیاسی بود. «پینتر» پس از دریافت نوبل ادبیات سال ۲۰۰۵ شهرت بیشتری یافت و از هیچ فرصتی برای انتقاد از «تونی بلر» نخست وزیر سابق انگلیس و همچنین «جورج بوش» دریغ نکرد. وی از معترضان جدی حمله‌ی به عراق بود و در سخنرانی مراسم دریافت جایزه نوبل خود نیز آشکارا از آن سخن گفت. وی در اظهاراتش گفت: «چقدر آدم باید بکشید تا قاتل بالفطره و جنایتکار جنگی لقب بگیرید؟ صد هزار آدم؟» وی همچنین بارها خود را به خاطر رای دادن به «مارگارت تاچر» در سال ۱۹۷۹ و «تونی بلر» در سال ۱۹۹۷ سرزنش کرده است. «پینتر» با انتقاد از همکاری «تونی بلر» با ایالات متحده در کشتار مردم بی‌گناه، وی را «دیوانه‌ا‌ی فریب‌خورده‌‌»‌ توصیف کرد. وی همچنین در سخنرانی خود ایالات متحده را «حامی همه‌ی دیکتاتوری‌های نظامی راست‌گرای دنیا» دانست. وی در همین باره گفته: «ایالات متحده به طور مرتب، ثابت، تباهکارانه و ظالمانه به جنایت‌هایش ادامه می‌دهد و تنها تعداد معدودی درباره‌‌ی این جنایت‌ها حرف می‌زنند.»

 

«پینتر» در طول زندگی خود ۳۲ نمایش‌نامه نوشت. از میان نمایشنامه‌هایش «سرایدار» چاپ سال ۱۹۶۰ و «جشن تولد» بیشتر از بقیه مورد توجه منتقدان و علاقه‌مندان دنیای نمایش قرار گرفته‌اند. وی همچنین ۲۲ فیلم‌نامه نوشت. «هارولد پینتر» در سال ۲۰۰۵ رسما از نمایشنامه‌نویسی کناره گرفت و بر روی سیاست تمرکز کرد و برنامه‌ی رادیویی «اصوات» را به‌مناسبت هفتاد و پنج سالگی خود در رادیو «بی‌بی‌سی» راه‌اندازی کرد. وی در همین باره گفت: «به اندازه کافی نمایشنامه نوشته‌ام. به اندازه کافی نمایشنامه‌های من به خورد دنیا رفته.» درگذشت «هارولد پینتر» نمایشنامه‌نویس بزرگ انگلیسی در روز کریسمس خبرهای مهم دیگر این کشور از جمله سخنرانی ملکه «الیزابت دوم» و همچنین پیام امروز «محمود احمدی‌نژاد» به مناسبت کریسمس در شبکه‌ی چهارم «بی‌بی‌سی» را تحت شعاع خود قرار داده است.

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 22:59 | لينک به اين مطلب
دوشنبه دوم دی 1387

 

چگونه نویسنده تربیت کنیم؟


 

 

 

«وودی آلن» در فیلم «زنان و شوهران» استاد کلاس‌ «نگارش خلاق» دانشگاه است و در سکانسی از فیلم، مستاصل به خانه بازمی‌گردد و به این فکر می‌کند که چگونه به دانشجویانش ذوقی را بیاموزد که خود از آن بی‌بهره‌اند. وقتی وودی آلن در سال ۱۹۹۲ مشغول ساخت این فیلم بود، یکی دو دهه‌ای از شروع فعالیت کلاس‌های نگارش خلاق در آمریکا می‌گذشت و به تدریج این دغدغه‌‌ی وودی آلن به مهم‌ترین بحث پیرامون بودن یا نبودن کلاس‌های نگارش خلاق در صحنه‌ی ادبیات دانشگاه‌های دنیا تبدیل شد. امروزه با گذشت شانزده سال از ساخت فیلم «زنان و شوهران»، هنوز هم چنین بحثی نزد محفل نویسندگان و منتقدان ادبی جهان داغ است. در کنار دغدغه‌ی آلن، یعنی این‌که «آیا اصولا می‌توان نویسنده تربیت کرد؟»؛ شاید نکته دیگری نیز با افزایش روز افزون کلاس‌های نگارش خلاق در دنیا توجه را به خود جلب کند و آن تعداد رو به فزونی نویسندگان عامه‌پسندی است که بیشترشان دانش‌آموخته‌ی همین کلاس‌های نگارش خلاق هستند. به‌عبارت دیگر، می‌توان به ارتباط بین اهتمام بیش از پیش نویسندگان تازه‌کار به کلاس‌های خلاق و افزایش انتشار رمان‌های عامه‌پسند توجه کرد و به فواید و آسیب‌های آن پرداخت. اما در ابتدای کار لازم است که پیشینه‌ای از عبارت‌های به کار رفته در این مقاله ارائه شود.

 

معنا و مفهوم ادبیات عامه‌پسند در یک سده‌ی گذشته دچار دگرگونی‌های متفاوتی شده است. ادبیات عامه‌پسند یا به‌عبارتی ادبیاتی که برای عامه‌ی مردم نوشته می‌شود، زمانی در قرن نوزدهم به آثار بزرگانی چون «الکساندر دوما» اطلاق می‌شد و بعدها ادبیات پلیسی، تاریخی، منطقه‌ای و عشقی و نظیر آن نیز زیرمجموعه‌هایی از ادبیات عامه‌پسند به حساب ‌می‌آمد. نویسندگان این دوره از ادبیات عامه‌پسند، اتفاقا کسانی هستند که سهم زیادی در تاریخ ادبیات جدی امروز دنیا دارند. برای مثال، ادبیات پلیسی و ساختار بی‌نظیر برخی از رمان‌های پلیسی و جنایی که مخاطب‌شان عامه‌ی مردم بودند و فروش بالایی داشتند، در اعتلای فرم‌های خوب ادبی در آینده به‌شدت تاثیرگذار بودند. به‌عبارت دیگر تعدادی از بهترین روایت‌ها و فرم‌های تاریخ ادبیات دنیا را می‌توان در میان همین رمان‌های پلیسی و جنایی پیدا کرد. در این میان، نویسندگانی چون «سر آرتور کانن دویل» اسکاتلندی پدر فراموش‌نشدنی «شرلوک هولمز» و اندکی از آثار «ژرژ سیمنون» پدر فرانسوی «کارآگاه مگره» که در طول عمرش نزدیک به دویست رمان نوشت و آثارش حتی در کثیف‌ترین ایستگاه‌های مترو پاریس به فروش می‌رفت و داستان‌های فوق‌العاده‌ای از «ادگار آلن پو» نمونه‌های خوبی هستند. 

 

در ادبیات غرب چنین برداشتی از ادبیات عامه‌پسند تا به امروز نیز تقریبا ادامه دارد، با این تفاوت که اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» دیگر کمتر استفاده می‌شود و به جای آن، دسته‌بندی‌های جدیدتر و ظریف‌تری جایگزین شده‌اند. امروزه اصلاح «ادبیات عامه‌پسند» یا «رمان عامه‌پسند» در دائره‌المعارف‌های غربی تعریف تازه‌ای ندارد و به همان معنا و مفهومی توضیح داده شده که زمان «السکاندر دوما» به کار می‌رفت، در حالی که امروز در ایران، اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» معنای دیگری دارد. «رمان عامه‌پسند» را نخستین بار «اوژن سو» نویسنده‌ی فرانسوی رمان «رازهای پاریس» به‌کار برد و آن را به ادبیاتی اطلاق ‌کرد که برای عامه‌ی مردم نوشته شده و در تیراژ وسیعی منتشر شده باشد و البته هیچ اشاره‌ای به کیفیت اثر خلق‌شده وجود نداشت. بعدها در سال‌های دهه‌ی بیست قرن بیستم و به سبب جنگ‌های جهانی، توجه عامه‌ی مردم به ادبیات کمتر شد و آمریکا و همین‌طور بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله فرانسه که خواستگاه ادبیات دنیا بود، در این ایام با مشکلات اقتصادی فراوانی روبرو شدند. آمریکا در چنان وضعیتی قرار گرفت که بعدها آن دوران را «رکود اقصادی عظیم ایالات متحده» نامیدند. در این دوران، به سبب درآمد پایین مردم آمریکا و مشکلات فراوان اقتصادی و جو ناآرام کشور که به ناگزیر فرهنگ و ادب را به گوشه می‌راند، نویسندگان زیادی مجبور به ترک کشور و مهاجرت به کشورهای اروپایی به خصوص فرانسه شدند. در این ایام بود که محافل کافه‌ای ادبیات پاریس به اوج خود رسید و نویسندگان «نسل گمشده» همچون ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، اسکات فیتزجرالد و خیلی‌های دیگر ظهور کردند. در این روزها اما به تدریج اصلاح غربی «ادبیات عامه‌پسند» به فراموشی سپرده شد و به جای آن دسته‌بندی‌های تازه‌تری به میان آمد.

 

اگر بپذیریم که امروز در ایران ادبیات عامه‌پسند به ادبیاتی گفته می‌شود که به عقیده‌ی منتقدان حرفه‌ای ادبیات، برخلاف استقبال خوب خوانندگان و فروش بالا، کیفیت ادبی پایینی دارد، آن وقت می‌توان کمی با اغماض اصطلاح کتاب‌های «پرمخاطب» یا «پرفروش» را هم‌معنای امروز آن در دنیای ادبیات غرب دانست. البته کتاب‌های پرفروش نیز معنای دقیقی برای این اصطلاح نیستند چرا که برای مثال در زمان نگارش این مقاله [۲۷ نوامبر سال ۲۰۰۸]، رمان «یک بخشش» نوشته‌ی «تونی موریسون» نویسنده آمریکایی برنده نوبل ادبیات سال ۱۹۹۳ نیز در میان پنج کتاب پرفروش این هفته‌ی روزنامه‌ی پرتیراژ نیویورک‌تایمز قرار دارد. با این وجود، کتاب جدید خانم «موریسون» مورد توجه عالی‌ترین منتقدان و رسانه‌های ادبی دنیا قرار گرفته و نقدهای خوبی در صفحات ادبی روزنامه‌های گاردین، تایمز و حتی مجله نیویورکر به‌عنوان معتبرترین نشریه ادبی دنیا، درباره‌اش منتشر شده است. این در حالی است که چهار کتاب دیگر این لیست، هر چند با فروش فوق‌العاده‌ای در دنیا روبرو بوده‌اند، اما مورد توجه منتقدان جدی ادبیات قرار نگرفته‌اند و نقدهای مثبتی درباره‌اشان نوشته نشده است. به این ترتیب، الزاما ادبیات «پرمخاطب» غرب نیز گاهی در برابر مفهوم ادبیات عامه‌پسند ما قرار نمی‌گیرد، یعنی ممکن است کتابی پرمخاطب باشد اما کیفیت ادبی بالایی هم داشته باشد. اما به هر حال، عبارت «ادبیات عامه‌پسند» در این مقاله به همان معنای رایجی استفاده شده که در ایران به آن گفته می‌شود یا در غرب [و البته با اغماض] به کتاب‌های پرمخاطب اطلاق می‌شود. ادبیاتی که هرچند با مخاطبان زیادی روبرو است اما کیفیت خوبی ندارد. روایت‌های پیش‌وپاافتاده، داستان‌های سطح پایین، فرم‌های ناقص، حذف شعور خواننده و حتی اشتباهات فراوان دستوری و ویرایشی از جمله مشخصات این تعریف از ادبیات عامه‌پسند است.

 

همان‌طور که پیش از این اشاره شد، جنگ‌های جهانی و به تبع آن مشکلات اقتصادی دنیا نقش مهمی در آینده ادبیات داشت. تاثیر آن‌موقع اقتصاد بر ادبیات آن‌قدر قوی بوده که امروز نیز با پیدایش بحران اقتصادی در آمریکا و همچنین اروپا، «ماریو بارگاس یوسا» نویسنده پرویی شاهکار «گفت‌وگو در کاتدرال» درباره‌اش می‌گوید: «بحران امروز اقتصاد دنیا به نقع ادبیات است. چیزی را تجربه می‌کنیم که پیش از این ندیده‌ بودیم و این تازه اول کار است.» یوسا حق دارد، چرا که یاد تاثیر رکود اقتصادی دنیا بر ادبیات دهه‌ی بیست، سی و چهل آمریکا می‌افتد. دورانی که ادبیات شاید کارکرد و وظیفه‌ی جدیدتری پیدا کرد و شکل متفاوتی از ادبیات ارائه شد. یوسا می‌گوید: «شاید دوباره ماجرای رکود اقتصادی سال‌های جنگ‌های جهانی تکرار شود و چندتایی نویسنده درست و حسابی ظهور کنند.» یکی از پیامدهای این ایام، شاید ظهور نوعی ادبیات «نخبه‌گرا» و فاصله بیش از پیش عامه‌ی مردم با «ادبیات خوب و جدی» شد. در نهایت مفهوم «ادبیات عامه‌پسند» فراموش شد، اما رمان پلیسی، تاریخی و حتی عشقی ادامه پیدا کرد. امروزه نیز نویسندگانی هستند که رمان پلیسی می‌نویسند اما کیفیت اثرشان نیز مانند تعدادی از آثار نویسندگان گذشته فوق‌العاده است، همچون «توماس پینچون» آمریکایی و در عین حال، نویسندگانی هستند که رمان پلیسی یا علمی تخیلی می‌نویسند اما کیفیت آثارشان مورد قبول منتقدان ادبی دنیا نیست، همچون تعداد زیادی از آثار «استفن کینگ».

 

در عین حال، رسانه‌ها و منتقدان مختلف ادبی جهان مواضع مختلفی در قبال این پدیده ادبی دارند. نیویورک‌تایمز آثار پرمخاطب یا به اصطلاح عامه‌پسند را معرفی می‌کند و درباره‌اشان حرف می‌زند و هر هفته لیستی از پرفروش‌هایشان را ارائه می‌کند اما در مقابل، روزنامه‌ی انگلیسی گاردین یا روزنامه‌ی فرانسوی لوموند یا نشریه معتبر آمریکایی نیویورکر و به تبع آن منتقدانی که در این نشریات قلم می‌زنند، اصولا چشم بر روی این آثار می‌بندند، انگار که اصلا چیزی منتشر نشده. این گروه از منتقدان و نشریات تا حدودی شبیه صفحات ادبی روزنامه‌های ایرانی‌ای چون اعتماد، کارگزاران و [زنده‌یاد] هفته‌نامه‌ی شهروند امروز عمل می‌کنند. البته استثنا همیشه وجود دارد و تعداد اندکی از این کتاب‌های عامه‌پسند یا پرمخاطب که منتقدان چندان اعتمادی به آن‌ها ندارند، در همین صفحات ذکرشده از آن‌ها نامبرده می‌شود. برای مثال، رمان «کد داوینچی» نوشته‌ی «دن بروان» در صفحات این دسته از نشریات ایرانی بازتاب زیادی پیدا کرد، یا رمان «گرگ و میش» [یا آن‌‌طور که به فارسی ترجمه شده «شفق»] نوشته‌ی «استفنی مه‌یر» نویسنده‌ی عامه‌پسند آمریکایی هم در تایمز از آن حرف زده شد و هم در گاردین.

 

اما داستان شکل‌گیری کلاس‌های نگارش خلاق و ارتباط آن با ادبیات عامه‌پسند یا پرمخاطب امروز دنیا چیست؟ تا نیم‌قرن پیش، نویسندگان مهم دنیا کسانی بودند که توجه خاصی به تحصیلات آکادمیک نداشتند. خیلی‌ از آن‌ها تحصیل را نیمه رها کردند و خود به ادبیات پرداختند و نوشتن را تجربی آموختند. این دسته از نویسندگان هر چند ذوق استثنایی‌ و ذاتی در داستان‌سرایی داشتند اما با مشکلات ویرایشی و دستوری زیادی روبرو بودند. به همین خاطر، ویراستارها که عموما دانش‌آموختگان زبان و ادبیات دانشگاه‌های دنیا بودند، نقش به‌سزایی در تصحیح و ویرایش متون ادبی دنیا داشتند. اهمیت این دسته از ویراستارها تا جایی است که اندکی از آن‌ها شهرت‌اشان به پای نویسندگان قدر دنیا می‌رسد. ویراستاری جایگاه ناگزیر و مهمی در دنیا داشت و اثری نبود که پیش از انتشار ویرایش دستوری و ساختاری نشود. برای نمونه، با نگاه کوتاهی به مکاتبات فراوان ارنست همینگوی با ویراستارش «ماکسول پرکینز» می‌توان به نقش مهم وی در رمان‌های همینگوی آشنا شد. این مثال از جهت دیگری هم حائز اهمیت است، چرا که اتفاقا همینگوی جزو معدود نویسندگانی بود که به شدت در استفاده از عبارت‌ها و کلمات خویش دقت می‌کرد و وسواس شدیدی داشت. همینگوی در یکی از همین مکاتبات به پرکینز می‌نویسد: «اگر هشتصد کلمه بنویسم، یعنی روز موفقی را پیش‌رو گذاشته‌ام.» با این همه، پرکینز نه‌تنها تغییرات فراوانی در کلمات، جملات و عبارت‌های همینگوی به‌وجود می‌آورد که حتی گاهی فصل یا بخشی از داستان وی را حذف می‌کرد.

 

سال‌ها بعد، پس از جنگ‌های جهانی و با آرام شدن فضای ادبی دنیا، نویسندگان و البته در ابتدا نویسندگان و منتقدان آمریکایی و سپس انگلیسی به این فکر افتادند که چرا خود اثرشان را ویرایش نکنند و این موضوع نیازمند تحصیلات آکادمیک و دوره‌های ویرایش و داستان‌نویسی بود. خیلی‌های دیگر این‌طور استدلال کردند که دیگر هنرها از جمله موسیقی، سینما و تئاتر در دانشگاه‌های سراسر دنیا تدریس می‌شوند و موسیقیدانان و کارگردان‌های بزرگی از آن‌ها بیرون می‌آیند، پس چرا نباید در دانشگاه‌ نویسنده تربیت کنیم؟ و البته این نکته را نیز نباید فراموش کرد که اصولا پس از جنگ‌های جهانی توجه عامه‌ی مردم به تحصیلات آکادمیک بیشتر شده بود. در نهایت، در سال‌های شصت و هفتاد به تدریج دوره‌های «نگارش خلاق» در دانشگاه‌های آمریکا شروع به کار کرد و نویسندگان باتجربه گذشته اساتید این کلاس‌ها شدند. در ابتدا و همین‌طور نیز امروزه، متون خاصی برای تدریس در این کلاس‌ها وجود ندارد و دوره‌ها به شکل کارگاهی و نه سمیناری در دپارتمان‌های زبان و ادبیات دانشگاه‌ها برگزار می‌شود و استاد به صلاحدید خود با دانشجویانش کار می‌کرد. هدف اولیه‌ی برگزاری دوره‌های نگارش خلاق افزایش توانایی نگارش، ویرایش، جمله‌بندی و ابتدایی‌ترین اصول نویسندگی بود و به تدریج این کلاس‌ها به دو شکل متفاوت ارائه شد؛ کلاس‌های «نگارش خلاق» ادبیات داستانی و کلاس‌های «نگارش خلاق» ادبیات غیرداستانی. در دوره‌های نگارش خلاق ادبیات داستانی علاوه بر اصول ابتدایی نگارش، داستان‌نویسی نیز جای گرفت.

 

در این میان، بحث پیرامون فواید و آسیب‌های این کلاس‌ها وقتی شروع شد که منتقدان و نویسندگان زیادی به برگزاری این دوره‌ها اعتراض کردند و هدف از برگزاری آن‌ها را تلاش برای تربیت نویسنده دانستند. در این میان، آمار دانش‌آموختگان این کلاس‌ها که بعدها به نویسندگان کتاب‌های پرفروش دنیا بدل شدند، به شدت افزایش یافت؛ به‌طوری که اگر لیست پرفروش‌ها و پرمخاطبان یا به‌عبارتی عامه‌پسندان هر هفته روزنامه نیویورک‌تایمز را در چند سال اخیر نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که بیشتر نویسندگان این لیست‌ها دانش‌آموختگان همین کلاس‌های نگارش خلاق هستند. البته استثناهایی هم وجود دارد. «کازئو ایشی‌گورو» نویسنده انگلیسی ژاپنی‌الاصل رمان «بازمانده‌ی روز» اتفاقا دانش‌آموخته‌ی کلاس‌های نگارش خلاق است و امروز از نویسندگان مهم زنده دنیا به حساب می‌آید و جوایز معتبر ادبی بسیاری را از آن خود کرده است. با این وجود، دانش‌آموختگان عامه‌پسند ادبیات امروز آن‌قدر تعدادشان در برابر نویسندگان جدی دنیا زیاد است که می‌توان چشم از این اندک استثناها بست. هنوز هم بیشتر نویسندگان جدی دنیا کسانی هستند که تجربی داستان‌نویسی کرده‌اند و تحصیلات آکادمیک مرتبط به نویسندگی ندارند.

 

مشکل دیگر کلاس‌های نگارش خلاق، اساتید این کلاس‌ها است. تعداد زیادی از این اساتید خود بزرگان ادبیات عامه‌پسند و پرفروش دنیا هستند. استفن کینگ خود یکی از معروف‌ترین اساتید نگارش خلاق در دنیا است، اما این به این معنا نیست که تمام اساتید این دوره‌ها عامه‌پسندند، هر چند که بیشترشان هستند. اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات سال ۲۰۰۶ و نویسنده رمان «نام من قرمز» استاد دوره نگارش خلاق دانشگاه کلمبیا شهر نیویورک آمریکا است. با این همه، نمی‌توان از فواید کلاس‌های نگارش خلاق نیز حرف نزد. با افزایش روزافزون اینترنت و گرداب اطلاعات خوب و بد، تشخیص اثر هنری خوب، چه رمان، فیلم و چه موسیقی، اهمیت زیادی پیدا کرده است. امروزه هزاران هزار عنوان کتاب و رمان در سراسر جهان منتشر می‌شود اما به واقع با کدام کتاب باید شروع کرد؟ چه رمانی را باید خواند؟ آیا همه نقدهای منتشر شده در فضای مجازی قابل اعتمادند؟ کدام نشریات معتبرترند؟ یکی از فواید کلاس‌های نگارش خلاق شاید هدایت خوب مطالعاتی دانشجویان باشد؛ اینکه چه داستانی را بخوانند و از کدام داستان‌ها بگذرند. این کلاس‌ها به ما می‌آموزند که چطور بنویسیم و چه‌طور اثرمان را ویرایش کنیم، روایت خوب را از روایت بد تشخیص بدهیم و با اصول اولیه‌ی نقد ادبی آشنایی پیدا کنیم.

 

در این میان، حرف‌های «تی.سی. بویل» نویسنده آمریکایی نیز درباره‌ی کلاس‌های نگارش خلاق شایان توجه است. «بویل» خود زمانی در این کلاس‌ها شرکت کرده و امروز جزو نویسندگان خوب آمریکا به حساب می‌آید. جوایز معتبر متعددی از جمله جایزه ملی آمریکا و جایزه قلم فاکنر را از آن خود کرده و هر از چند گاهی داستان‌هایش در هفته‌نامه‌ی نیویورکر منتشر می‌شود. «بویل» همچنین این روزها در دانشگاه کالیفرنیا‌ استاد کلاس «نگارش خلاق» است. وی در پاسخ به این سئوالم که این دوره‌ها چه اهمیتی دارند، می‌گوید: « در سال ۱۹۷۴ از «کارگاه آموزشی نویسندگان آیوا» که اولین و بهترین دوره آموزشی نویسندگی در آمریکا بود، فوق لیسانس هنرهای زیبا گرفتم و در سال ۱۹۷۷ هم در رشته ادبیات قرن نوزدهم انگلیس دکترا گرفتم. از همان سال‌ها هم بعنوان عضو دانشکده ادبیات انگلیسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی درس دادم. خیلی از نویسندگان هم‌نسل و حتی پیش از من در دوره‌های لیسانس نویسندگی و شعر درس خوانده‌اند. این کلاس‌های جدید «نگارش خلاق» هم همان کاری را می‌کند که مثلا ویراستارها قبلا انجام می‌دادند. همیشه از گذشته عادت داشتیم که برای هنرهای مختلف در دانشگاه دوره‌های آموزشی بگذاریم، مثلا برای موسیقی، گرافیک و خیلی‌ رشته‌های دیگر، این همان حرفی است که من همیشه در فرانسه و آلمان و انگلستان هم می‌زنم، پس چرا نباید چنین دوره‌هایی برای مهم‌ترین شاخه‌های هنر مثل نویسندگی وجود داشته باشد.» بویل اما در جواب به این سئوال که آیا کلاس‌های نگارش خلاق جلوی خلاقیت را نمی‌گیرد، می‌گوید: «این کلاس‌ها و این کارگاه‌های آموزشی به دانش ‌آموز این اجازه را می‌دهد که همراه یک مربی خوب حرکت کند و همراه او با ادبیات معاصر آشنا شود و کار هم‌شاگردی‌هایش را ارزیابی کند و در راه تنهای هنرمند شدن کسی هم وجود داشته باشد که او را تشویق کند. خیلی روشن است که کسی نمی‌تواند به کسی هنرمند شدن را یاد بدهد اما می‌شود راهنمایی‌اش کرد، درست همانطوری که مجسمه ساز و موسیقیدان شاگردانش را راهنمایی می‌کند.»

 

کلاس‌های نگارش خلاق زودتر از هر جایی در آمریکا شکل گرفتند و پس از سال‌ها به انگلستان رفتند اما هنوز در خیلی از کشورهای دنیا همچون فرانسه از جایگاه خاصی برخوردار نیستند و بسیاری از دانشگاه‌های فرانسه آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسند. در همین حین، ادبیات عامه‌پسند و رمان‌های پرفروش و پرمخاطب نیز در سالیان اخیر در این دو کشور بیشتر از دیگر کشورهای دنیا مورد توجه قرار گرفته است. به‌عبارتی این دو موضوع ارتباط اهتمام بیش از پیش به کلاس‌های نگارش خلاق و افزایش نویسندگان و کتاب‌های عامه‌پسند را نشان می‌دهد که می‌بایست بیشتر مورد توجه و بررسی قرار بگیرد و در بحث‌های پیرامون فواید و آسیب‌های این کلاس‌ها لحاظ شود. جدای این بحث، دغدغه‌ی وودی آلن نیز از اصلی‌ترین سئوال‌‌هایی است که بی‌پاسخ مانده و هنوز نمی‌توان به این سئوال جواب داد که «آیا اصولا می‌توان نویسنده تربیت کرد؟» یا نه.

 

نوشته شده توسط جعفر واعظی « آزاد» در 22:55 | لينک به اين مطلب